آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

آراد کوچولو

چرا پستای من و لایک نمیکنید ، عشقا

مسافرت به شمال 1

عزیزم امسال عید برای اولین بار رفتی شمال تا اون همه منظره رو ببینی نمی دونم از این همه زیبایی که دیدی چیزی را به خاطر میاری یا نه اما تا اونجایی که بتونم می نویسم تا وقتی بزرگ شدی و تونستی بخونی ، بفهمی که کجا رفتی .. ساعت 8 حرکت کردیم خواب بودی . وقتی می خوابی خیلی ناز می شی ...بعد که بیدار شدی یکراست جوجه طلایی و گرفتی و با اون بازی کردی                         از جاده چالوس رفتیم خوب اونروز یعنی 07/01/1392 جا ده نسبتا شلوغ بود و ترافیک داشت بخاطر همین بابا تورو برد پشت فرمون .( البته بابا می دونه نباید توی رانندگی تو رو پشت فرمون ببره امام اونجا خط...
16 ارديبهشت 1392

شیر خوردن آراد

عزیز دلم می خوام بگم که ، من از اینکه شما شیر منو نخوردی خیلی خیلی ناراحتم ...اما کاری نمی تونستم بکنم اون اولا چون خیلی ضعیف بودی اصلا نمی تونستی شیر بخوری ..گریه می کردی ..منم بخاطر اینکه طاقت دیدن گریه تو نداشتم شیر خودمو تو شیشه بهت می دادم بعد آقا دکتر مهربون برات شیر خشک تجویز کرد .. می خواستم بدونی که درست کردن شیر خشک خیلی مسئولیت می خواد .... این یه لحظه از شیر خوردنته     ...
5 بهمن 1391

اذان گفت تو گوش آراد

قرار بود اون روز تو گوشت اذان بگن ... خیلی مراسم طولانی برگزار می شه اما ما تصمیم گرفتیم خیلی کوچیک و خودمونی برگزارش کنیم ...به خاطر همین از مادر جون ( مامان بزرگ مامان ) خواستیم که زحمت این کار و بکشن ...ایشون هم از سادات هستن و هم بزرگ فامیل ...البته تو خودتم از طرف مامانت یه جورایی سیدی پسرم ...... فقط یه ذره گریه کردی ها ...... بعدش تو گوشت دعا گذاشت ....اینقدر آروم گوش می دادی مامان مصی اینقدر ماچت کرد ... ...
6 دی 1391

درد و دل مادرانه 1

اسلایدشو // سلام به موجود زیبایی که درونم شکل می گیرد ، نمی دانم چه احساسی دارم ، نمی دانم چه احساسی باید داشته باشم . خیلی وقت است که منتظرت هستم . نمیدانم هنوز زود است که احساسی در من شکل بگیرد یا نه ! شاید هم باید همیشه چیزی را لمس کنم تا آن را حس کنم ! .........       سلام به موجود زیبایی که درونم شکل می گیرد ، نمی دانم چه احساسی دارم ، نمی دانم چه احساسی باید داشته باشم . خیلی وقت است که منتظرت هستم . نمیدانم هنوز زود است که احساسی در من شکل بگیرد یا نه ! شاید هم باید همیشه چیزی را لمس کنم تا آن را حس کنم !  امیدورام که از دست من ناراحت نشوی . خیلی خسته ام در این روزها همیشه خوابم می...
10 آذر 1391

اولین روز ها

عزیزم روز اول به خاطر اینکه من حالم خوب نبود رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ همه اونجا جمع شده بودن بابا بزرگ برات گوسفند کشت . دوستای مامان بزرگ ( مامان مصی ) اومده بودن نی نی رو ببینن .  برای دیدن عکسا به ادامه مطلب برین ....     وقتی گذاشتمت تو کریر گم شده بودی ....     هر کاری کردم که شیر بخوری نمی خوردی به خاطر همین کلی گریه کردم آخرش هم شیر رو با شیشه بهت دادن ......       لباسات برات بزرگ بودن ....اینقدر خنده دار ....     بابایی خیلی منتظرت بود یه لحظه ازت جدا نمی شد ....   عاشق این لباستم ....   ...
10 آذر 1391